اباریق- علوم قرآن و حدیث

Weblog of Quranic sciences & Hadith - بستری برای ترویج معارف قرآن و اهل بیت(علیهم السلام)

اباریق- علوم قرآن و حدیث

Weblog of Quranic sciences & Hadith - بستری برای ترویج معارف قرآن و اهل بیت(علیهم السلام)

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

کلمات کلیدی

وبلاگ قرآنی اباریق

نقش والدین جوان پرسشگر حدیث قیامت قرآن شجاع

ظلم معنویت تکفیر تمدن غربی اسلام

سیدالشهداء اسدالله

سالروز شهادت حضرت حمزه علیه السلام 15 شوال

لغت مفردات واژه شناسی قرآن

داستان اذان نجات بخش بازرگان معتضدعباسی

نقش کم رنگ جامعه قرآنی در فعالیت های مدنی اجتماعی

+ دانلود مداحی

ماجرا هشم شوال 1344 هجری قمری وهابیون آل سعود

کفاره جمع

زکات فطره تفوت کفاره

مبلغ زکات فطره رمضان 97

اخبار صدور فتوی مقام معظم رهبری تکذیب مناسک حج کربلا

فتوا مقام معظم رهبری آتانازی وب سایت اباریق

عبادت دانلود صوت

25ذی القعده دحوالارض دعا روزه

خط قرآن امیری مصری سیبویه خلیل احمد عثمان طه تجوید قرائت

خط قرآن عثمان طه امیری مصری سیبویه احمدخلیل تجوید

اپلای ابرود

وبلاگ قرآنی اباریق وبلاگ استادان علیه تقلب

وبلاگ قرآنی اباریق فهرست نشریات معتبرخارجی

قاری برجسته جهان اسلام راغب مصطفی غلوش درگذشت

دانلود جزوه درس مکاتب تفسیری دوره ارشد خواهران

دانلود متن پرده نگار ارائه شده درکلاس درس علوم قرآنی ایلام

معرفی موضوعات درخور تحقیق علوم قرآن وحدیث

روش شیوه نگارش مقالات علمی پژوهشی

معرفی سایت رادان انگلیش ادیت ترجمه مقاله انگلیسی

دانلود نرم افزار کتاب مقدس عهدین

دانلود منابع قرآن عهدین کارشناسی ارشد

نویسندگان

داستان اذان نجات بخش

چهارشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۸ ب.ظ

در زمان «معتضدعباسی»لعنت الله علیه، بازرگان پیری از یکی از سران سپاه مبلغ زیادی طلبکار بود و به هیچ وجه نمی توانست وصول کند، ناچار تصمیم گرفت به خود خلیفه متوسل شود، اما هر وقت به دربار می آمد دستش به دامان خلیفه نمی رسید، زیرا دربانان و مستخدمین درباری به او راه نمی دادند.

بازرگان بیچاره از همه جا مأیوس شد و راه چاره ای به نظرش نرسید، تا این که شخصی او را به یک نفر خیاط در «سه شنبه بازار» راهنمایی کرد و گفت این خیاط می تواند گره از کار تو باز کند. بازرگان پیر نزد خیاط رفت. خیاط نیز به آن مرد سپاهی دستور داد که دین خود را بپردازد و او هم بدون معطلی پرداخت .این جریان بازرگان پیر را سخت در شگفتی فرو برد؛ با اصرار زیاد از خیاط پرسید: «چطور است که این ها که به احدی اعتنا ندارند فرمان تو را اطاعت می کنند؟»


خیاط گفت: «من داستانی دارم که باید برای تو حکایت کنم:» روزی از خیابان عبور می کردم، زنی زیبا نیز همان وقت از خیابان می گذشت؛ اتفاقاً یکی از افسران ترک درحالی که مست باده بود از خانه خود بیرون آمده جلو در خانه ایستاده بود ومردم را تماشا می کرد، تا چشمش به آن زن افتاد دیوانه وار در مقابل چشم مردم او را بغل کرد و به طرف خانه خود کشید. فریاد استغاثه زن بیچاره بلند شد، داد می کشید: ایها الناس به فریادم برسید، من این کاره نیستم، آبرو دارم، شوهرم قسم خورده اگر یک شب در خارج خانه بسر برم مرا طلاق دهد، خانه خراب می شوم؛ اما هیچ کس از ترس جرأت نمی کرد جلو بیاید.

من جلو رفتم و با نرمی و التماس از آن افسر خواهش کردم که این زن را رها کند، اما او با چماقی که در دست داشت محکم به سرم کوبید که سرم شکست و زن را به داخل خانه برد. من رفتم عده ای را جمع کردم و اجتماعاً به در خانه آن افسر رفتیم و آزادی زن را تقاضا کردیم، ناگهان خودش با گروهی از خدمتکاران و نوکران از خانه بیرون آمدند و بر سر ما ریختند و همه ما را کتک زدند. جمعیت متفرق شدند، من

هم به خانه خود رفتم، اما لحظه ای از فکر زن بیچاره بیرون نمی رفتم؛ با خود می اندیشیدم که اگر این زن تا صبح پیش این مرد بماند زندگیش تا آخر عمر تباه خواهد شد و دیگر به خانه و آشیانه خود راه نخواهد داشت. تا نیمه شب بیدار نشستم و فکر کردم. ناگهان نقشه ای در ذهنم مجسم شد؛ با خود گفتم این مرد امشب مست است و متوجه وقت نیست، اگر الان آواز اذان را بشنود خیال می کند صبح است و زن را رها خواهد کرد. و زن قبل از آنکه شب به آخر برسد می تواند به خانه خود برگردد. فوراً رفتم به مسجد و از بالای مناره فریاد اذان را بلند کردم. ضمناً مراقب کوچه و خیابان بودم ببینم آن زن آزاد می شود یا نه؛ ناگهان دیدم فوج سربازهای سواره و پیاده به خیابانها ریختند و همه می پرسیدند این کسی که در این وقت شب اذان گفت کیست؟ من ضمن این که سخت وحشت کردم خودم را معرفی کردم و گفتم من بودم که اذان گفتم. گفتند زود بیا پائین که خلیفه تو را خواسته است. مرا نزد خلیفه بردند . دیدم خلیفه نشسته منتظر من است، از من پرسید چرا این وقت شب اذان گفتی؟ جریان را از اول تا آخر برایش نقل کردم. همانجا دستور داد آن افسر را با آن زن حاضر کنند؛ آنها را حاضر کردند، پس از بازپرسی مختصری دستور قتل آن افسر را داد آن زن را هم به خانه نزد شوهرش فرستاد و تأکید کرد که شوهر او را مؤاخذه نکند و از او بخوبی نگهداری کند، زیرا نزد خلیفه مسلم شده که زن بی تقصیر بوده است.

آنگاه معتضد به من دستور داد، هر موقع به چنین مظالمی برخوردی همین برنامه ابتکاری را اجرا کن، من رسیدگی می کنم. این خبر در میان مردم منتشر شد. از آن به بعد این ها از من کاملاً حساب می برند. این بود که تا من به این افسر مدیون فرمان دادم فوراً اطاعت کرد.

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی